چند روز پیش متوجه شدم که دوستم ویلی (ویلهلمینا) به تازگی فوت کرده است. او سالهای زیادی در گروه دعای سناکل ما بود.
اوایل امروز صبح، همانطور که برای آرامش روح او دعا میکردم، ناگهان خود را در یک باغ سبز و زیبا یافتم.
ویلی آنجا بود، بسیار شادمان به نظر میرسید، درست همانطور که در زمان حیاتش بود، و با صدایی هیجانزده به من گفت: «اوه، والنتینا! ممنونم برای دعاهایت.»
کنار او ایستادم، لباسش را تحسین کردم و گفتم: «اوه، چقدر زیبا لباس پوشیدهای!»
او یک لباس بلند بسیار نرم به رنگ آبی کمرنگ، تقریباً سفید، پوشیده بود. گروه بزرگی از خانمها در کنار او ایستاده بودند. ما با هم در حال تحسین یک خانه کوچک و تکطبقه بودیم که از مادهای خاص و براق ساخته شده بود. خیلی براق نبود، اما با نوری ملایم و درخشان احاطه شده بود. نه سیمانی بود و نه آجری، بلکه از مادهای خاص آسمانی بود.
گفتم: «خدای من، هرگز چیزی شبیه به آن ندیده بودم.» پروردگار ما میتواند هر چیزی بسازد.
ویلی رو به من کرد و گفت: «فکر میکنم آن خانه تو باشد، والنتینا.»
پاسخ دادم: «فکر نمیکنم. هیچکس به من نگفته که آن خانه متعلق به من است.»
سپس ناگهان متوجه شد و با هیجان در صدایش فریاد زد: «نه! نه، آن برای من است! اوه، چقدر زیبا به نظر میرسد.»
«اوه خداوند، این از خانهای که در خانه (روی زمین) داشتم بهتر است. من بسیار سپاسگزارم. نگاه کن چه خانه زیبایی برای من آماده کردهاند.»
او بسیار شاد و منقلب بود. همانطور که ما خانه زیبا را تحسین میکردیم، متوجه دو ستون روی سقف شدم که هر کدام حدود نیم متر ارتفاع داشتند و شعلههای واقعی آتش بودند که در حرکت بودند.
همانطور که به شعلهها خیره شده بودم، گفتم: «اونجا رو ببین ویلی! اون روحالقدس هست و بالای سقف خونهی توئه!»
ویلی در جای خوبی است و واقعاً شاد و خرسند است.
ویلی، برای ما دعا کن و آرام بخوابی.