تمام شب نمیتوانستم بخوابم چون درد دو پا من بسیار بود که دیگر تحمل آن را نتوانستم کرد. سپس فرشتهای آمد و مرا به آسمان برد.
هنگامی که در آسمان رسیدیم، خدا پدر آنجا منتظر ممان بود. او حدود چهل ساله ظاهر شد، پوشیده از یک کت تاریک با موهای کوتاه خاکستری.
خدا پدر گفت: "میدانم برای من بسیار رنج میکشی و نمیتوانستم به تو خیلی آرامش بدهم چون نیاز دارم به رنجت، اما تنها پاداشی که حالا میتونم بده توی دعوت کردنت به علاوهی آسمانی. این پادشاهیت آسمانیم."
از دعوت پروردگار و مزیبانهٔ پیش من چنان غرق شده بودم که بیکلام شدم.
میز علاوه طولانی و زیبا آراسته شد، با بسیاری از مردم قدیس اطرافش نشسته بودند. آنها پوشیده از سفید و رنگهای نرم دیگر بودند، همه خوشحال به نظر میرسیدند. من کنار خدا پدر، در سمت راست او نشستم.
میز روشن بود، با چینیترین چینها، مناسب برای شاهزادگان. پر شده از انواع غذاها. حتی سیبزمینیهای کوچک پختهای دیدم و فکر کردم شاید خداوند میداند که من دوست دارم آنها را بخورم. گوشت نبود اما بسیاری سبزیجات و شیرینیها بود. هوا بسیار خوشحالانه بود.
هنگامی که همه از خود لذت بردند، خدا پدر برخاست و من نیز فوراً برای احترام به پدرمان برخاستم. بقیه نشسته ماندند.
خدا پدر سخن زیبایی در برابر تمام کسانی که اطراف میز بودند داد. دربارهٔ چیزهای روحانی صحبت کرد، چقدر خوشحال است وقتی مردم با او ملحق شوند، عشقش بینهایت است و چه قدر لذت میبرد از دیدن همه فرزندانش را کنار هم.
پس خداوند پدر به من نگاه کرد و گفت: «در مورد والنتینا ما اینجا، سرانجام مردم اسلوونیایی کلام مقدس حقیقیام را از طریق نوشتنهایش کشف کردند. تا کنون همهی کلمات را رد کرده بودند، اما اخیراً برخی از آنها پیامها را کشف کردهاند و بسیار خوشحال هستند، ولی بعضی هنوز دورند. به کلام مقدسی که به او میدهم گوش نمی�برند — نمیدانند چقدر مهم است کلام مقدسام. خودشان غریورند. برای آنان دعا کنید.»
«پس امیدوارم آنها فهمیده و برگشته تا کلام مقدس حقیقیام را که از طریق والنتینا به آنها میگویم بخوانند.»
«این است چگونه فرزندانم باید روی زمین زندگی کنند — یک زندگی روحانی، نه مادی. نمیتوانستم با فرزندانم در زمین ارتباط برقرار کنم — تا آنها را از این چیزهای مادّی جدا سازم. آنها باید آنجا بمانند و من تأمین میکنم، من تامینکنندهام، اما نباید به این چیزها وابسته شوند، زیرا برای مدت طولانی نیستند.»
خداوند پدر بسیار زمان صحبت کرد، سپس پرسید: «والنتینا، آیا چیزی هست که بتوانم برایت بکنم؟»
گفتم: «پدر، اکنون بنزین نیست. کسانی که مرا کمک میکنند، لطفاً به آنها برکت ویژهای بده.»
او پاسخ داد: «جزیهیشان بزرگ خواهد بود! نه در این دنیا، بلکه در آسمان. نگران نباشید، من از آنها خیرخواهی میکنم. با لطفِ خودم آنها مرا کمک میکنند.»
گفت: «اکنون ترس از نبودن بنزین و محدودیتهای غذایی وجود دارد، و شما بیشتر و بیشتر محدود خواهید شد — اما نگران نباشید، فقط به من اعتماد کنید. من تامینکنندهام. تأمین میکنم. با تغییرات که در جهان ایجاد میکنند، سعی دارند مردم را بیشتر و بیشتر کنترل کنند.»
با خداوند ما هستنم — خوشحال، شادمان و امن. حضور مقدس او همهی چیز است. دنیا را کاملاً بیرون میکنید و دیگر اهمیت ندارد. روحانیت مهمترین چیزی در زندگی برای همهیمان است.
سپاسگزارم خدا پدر، که من را به عروسی تو دعوت کردی.